محل تبلیغات شما



موهات النگدره     تو قاب پاییزه

چشمات خلیج فارس     از موج لبریزه

 

رو شونه هات کردا     همدرد با کاوه

پوست تنت تبریز     رنگ لبت ساوه

 

دستام بلوچستان     روش تاول هامون

خشکیده آغوشم     با من برقص کارون

 

خون نیست؛ تو رگهام     آتشفشان دارم

تو سینه زخمیم     یه لردگان دارم

 

اهوازه اندامت     تشنه س وجود من

اینبار جاری شو     زاینده رود من

 

تو هفتم آبان     آزادی در بند

من روح مشروطه     بیست و نه اسفند

 

آرش تو شعرامه     رستم تو اندیشم

ساقه هامو ببر     قد می کشه ریشم

 

واسه تو می میرم     واسه تو جون می دم

منجیلمو و با تو     شهرو ت می دم

 

#محمد_طاهری

 

 


زندونی چشمات

توو باور شعرم

تو ظهر مردادی

من آخر مهرم

 

تو روح بارونی

توو قامت ریشه

من یه تن زخمی 

فرهاد بی تیشه

 

طوفانی ام برگرد

آرامش دریا

دنیامُ روشن کن

مشرق ترین رویا

 

وقتی نباشی شهر

دلگیره دلگیره

یه مرد با گیتار

توو کافه می میره

 

موهای تو دشتِ

آویشن و پونه

عطرت هنوز مونده

رو پیرهن خونه

 

حال دلم بی تو

داغونه داغونه

دلتنگ دستاتم

کی اینو میدونه!؟

 

مثل بهاری که

توو خواب گنجشکاس

برگرد و سبزم کن

اینجا ته رویاس

 

وقتی نباشی شهر

دلگیره دلگیره

یه مرد با گیتار

توو کافه می میره

 

#محمد_طاهری

چهار آبان

۹۸


من و ویکتور خارا شبیه همیم

رنگ رویای هردومون نیلی

من تو فکر نجات این خاکم

اون تو فکر رهایی شیلی

 

خواب فردای روشنُ می دید

شیلی آسوده روی زانوشه

همه ی رویاهاشو ویرون کرد

کودتای آگوستو پینوشه

 

خسته ام از شعار آزادی

یه غریبم تو ناکجا آباد

حس و حال مصدقُ دارم

تو شبِ بیست و هشتم مرداد

 

خسته از فقر و جنگ و خونریزی

خسته از آدمای بی مایه

کاش شیرینِ شهر بی فرهاد

تن نمی داد، به مرد همسایه

 

صلح یعنی یه نقشه ی بی مرز

صلح یعنی یه چین بی دیوار

صلح جریان شعر مولاناست

صلح یعنی جهان بی کشتار

 

#محمد_طاهری_لیوانی

 

 


مارگریتای توی شعرامی

من نه مرشد شدم، نه اهل بهشت

قصه ی بولگاکف شده روزام

که یه عمری رمانشو می نوشت

 

بی­ هوا مثلِ سیلِ شیرازی

اومدی با خودت منو بردی

من یه کولبَر شدم تو مرز عراق

با یه شلوار خسته­ یِ کُردی

 

تو تن داغ گوله ی روسی

داغ میرزا رو سینه ی رشتم

نمی دونم کجای رویامی!؟

همه جا رو پی تو می­ گشتم

 

تشنه ام تشنه مثل دشت کویر

تو هیاهویِ قلب کارونی

همه روزامو چِش بِرات بودم

با دو تا چشمِ خیسِ بارونی

 

تو شبیه دخترایِ جنوب

آرزوهای فانتزی داری

واسه طوفان، که روبرومونه

دو تا کشتی کاغذی داری

 

چشای تو شبیه البرزه

چشم من، رنگِ زخمِ آبائی

یه جورایی بهم گره خوردیم

یه جورایی با من، هم ­آوایی

 

من و تو با زمونه جنگیدیم

واسه عشقی به وسعت دنیا

ما دو تا رود عاشق و مستیم

دو تا ماهی تو تنگ بی­ دریا

 

#محمد_طاهری


نه، نه این باران نبود!

این اشک های فروخورده مِنگلی1 بود

که اینچنین آغوش زخم خورده ی صحرا را به دریا پیوند می داد

آه مختومقلی ببین!

چه بر سر دختران دشت آمده!؟

دختران "خیال آلاچیق نو"2!

چه بر سر اوبه های بی پناه آمده!

دیگر صحرا را نه آتش اطمینان بخشی به جا مانده

نه امید اتحادی

که سال ها در آرزوهایت می پروراندی؛

در شب هایی که کسی تو را نمی فهمید

و در روزهایی که جز به سختی نمی گذشت!

نه، نه این سیل نبود

خونِ پایمال شده آبائی بود

در شریان های خشکیده گرگان رود

در مویرگ های تشنه قره سو!

بغض پنهانی وشمگیر بود

لبریز درد!

که در هم تنید دامن صحرا را.

اینجا خورشید دیگر نماد گُر گرفتن نیست

تیغه ی اندوهی است بر استخوان شکسته صیادان

بر سینه ی غمناک مادران انتظار.

کبریت روشنی است

در دست کودکانِ خشم

کورسویی است

بر ساحل مصیبت بار صحرا.

□□□

و اکنون

هر لحظه

دشت گل آلود

دل شکسته جنگل را زمزمه می کند.

 

#محمد_طاهری                    1398/1/         

1. معشوقه مختومقلی

2. وامی از شاملو

 


هوا خوب است، مرگ اما هوای بهتری دارد

گدای کوچه از من ماجرای بهتری دارد

 

تمام عمر با نفرین اهریمن دعا خواندم

ولی ابلیس هم از من خدای بهتری دارد

 

سخن از کشتی نوح و قیاسم با بزرگان نیست

به چاه افتاده، از من ماجرای بهتری دارد

 

من از آغاز خود در فکر پایان بوده ام، اما

مسیر زندگانی، ابتدای بهتری دارد

 

چرا با جرم انسان بودنم، در بندِ زنجیرم

ده همسایه شاید کدخدای بهتری دارد

 

نباید بیش از این ها، خواستار زندگی باشم

هوا خوب است، مرگ اما هوای بهتری دارد

 

#کارن_مقدم

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها