نه، نه این باران نبود!
این اشک های فروخورده مِنگلی1 بود
که اینچنین آغوش زخم خورده ی صحرا را به دریا پیوند می داد
آه مختومقلی ببین!
چه بر سر دختران دشت آمده!؟
دختران "خیال آلاچیق نو"2!
چه بر سر اوبه های بی پناه آمده!
دیگر صحرا را نه آتش اطمینان بخشی به جا مانده
نه امید اتحادی
که سال ها در آرزوهایت می پروراندی؛
در شب هایی که کسی تو را نمی فهمید
و در روزهایی که جز به سختی نمی گذشت!
نه، نه این سیل نبود
خونِ پایمال شده آبائی بود
در شریان های خشکیده گرگان رود
در مویرگ های تشنه قره سو!
بغض پنهانی وشمگیر بود
لبریز درد!
که در هم تنید دامن صحرا را.
اینجا خورشید دیگر نماد گُر گرفتن نیست
تیغه ی اندوهی است بر استخوان شکسته صیادان
بر سینه ی غمناک مادران انتظار.
کبریت روشنی است
در دست کودکانِ خشم
کورسویی است
بر ساحل مصیبت بار صحرا.
□□□
و اکنون
هر لحظه
دشت گل آلود
دل شکسته جنگل را زمزمه می کند.
#محمد_طاهری 1398/1/
1. معشوقه مختومقلی
2. وامی از شاملو
ریشه هام با وجود تو سبزه/ ترانه/ محمد طاهری لیوانی/ 11 آبان 98
های ,صحرا ,شکسته ,محمد ,ی ,سیل ,نه این ,این سیل ,بر سر ,نه، نه ,صحرا را

درباره این سایت